خداحافظ 
خداحافظ ... همين حالا ... همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که بفهمي ... تر شده چشمام ...!
خداحافظ کمي غمگين ! به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که منو از چشم " تو " مي ديد ...
اگه گفتم : خداحافظ ، نه اينکه رفتنت ساده س !
نه اينکه مي شه باور کرد دوباره آخر جاده س ...
خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به روياها ...
بدوني بي " تو " و با " تو " همينه رسم اين دنيا ....
خداحافظ...
خداحافظ...
همين حالا ... خداحافظ .

گر چه ذوق ها کردم از آشنایی های تو
انتقام از من گرفت آخر جدایی های تو
اگر در خواب می دیدم غم روز جدایی را
به دل هرگز نمی دادم خیال آشنایی ها 


اونی که گفتم نه و گفت نمی شه
دیروز دیگه رفت واسه همیشه
گفت میدونی خودت واسم عزیزی
این اشکاهم بهتره که نریزی
باید برم سفر واسم بهتره
ولی کسی که مونده عاشق تره
تقدیر ما از اول همین بود
یکی تو آسمون ، یکی تو زمین بود

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد
صدنامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد
سوی من وحشی صفت عقل رمیده آهو روشی ، کبک خرامی نفرستاد
دانست که خواهدشدنم مرغ دل ازدست وزآن خط چون سلسله دامی نفرستاد
فریاد که آن ساقی شکر لب سر مست دانست که مخمورم و جامی نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد گر شاهی پیامی به غلامی نفرستاد

هرگزنگو که دوست داری
اگر حقیقتا بدان اهمیت نمی دهی
درباره احساست سخن نگو
اگر واقعا وجود ندارد
هرگز دستی را نگیر
وقتی قصد شکستن قلبش را داری
هرگز نگو برای همیشه
وقتی میدانی که جدا میشوی
هرگز به چشمانی نگاه نکن
وقتی قصد دروغ گفتن داری
هرگز سلامی نده
وقتی میدانی که خداحافظی درپیش است
به کسی نگو که تنها اوست
وقتی در فکرت به دیگری فکر میکنی
قلبی را قفل نکن
وقتی کلیدش را نداری..

سخت است زندگی کردن در دنیایی که
می آموزد به تو
که دست دادن معنی رفاقت نیست
بوسیدن قول ماندن نیست
و عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست

از درد بی کسی دارم یواش یواش زار می زنم
فصل تموم قصه هام اسم تو فریاد میزنن
می خوام بگم دوستت دارم عاشقتم تا آخرش
رسمش نبود که بی وفا منوکشتی از اولش
هیچی نخواستم غیر تو و دوست داشتنت همین و بس
فکر نمی کردم که بری من می مونم تو این قفس
رفتی و من با خاطره عطر تن تو زنده ام
رفتی ولی بدون عزیز حقم نبود که بی توام
تو این قمار بی کسی تنها منم بازیگرش
بازیچه دست تو و بازیچه اين سرنوشت

براي شکستن من يه اخم کافيه ... نيازي به فريادت نيست واسه اشک ريختنم سکوت تو کافيه ... نيازي به قهر نيست براي مردنم حرف رفتنت کافيه ... نيازي به انجامش نيست **** نمي خوام بين منو بين دلش جنگ بشه نمي خوام عشقي که اون نداره کم رنگ بشه من فقط يه چيزي از خدا مي خوام واسه يک بارم شده دلش برام تنگ بشه

اي دوست ! آهای!!!
اين است جواب حرف هايم؟
اين است آنچه كه به من مي دهي؟
يك مشت ....
فقط يك مشت
از هزارن مشت از خاكستران شعرهايم؟!
تو ترانه هايم را در آتش نفرت سوزاندي
رنگهاي سرخگون سياهي را
به شعرهاي سوخته مبدل ساختي
كه من نيز با آنها سوختم
و حرفي جز سكوت براي گفتن ندارم
باز هم سكوت حكم فرماست....